مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
235
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب ششصد و هشتاد و سيم برآمد حكايت خزيمه گفت : اى ملك جوانبخت ، در عهد سليمان بن عبد الملك ، 31 از قبيلهء بنى اسد ، 32 مردى بود خزيمه نام كه از خداوندان مروت و احسان بود و پيوسته در تنگى و سختى بسرميبرد تا اينكه پريشان روزگار گشت . به كسانى كه احسان كرده بود ، محتاج شد . ايشان با او مواسات نكردند . خزيمه ، گره جبين ايشان بديد . بسوى زن خود كه دختر عمش بود ، برفت و به او گفت : اى دختر عم ، از ياران خود وفا نديدم و قصد كردهام كه در گوشهء خانهء خويش بنشينم تا مرگ در رسد . آنگاه در خانهء خويشتن ببست و بر آنچه داشت قناعت ميكرد تا اينكه او را چيزى نماند و در كار خود حيران شد . عكرمهء فياض ربعى ، او را مىشناخت . روزى در مجلس عكرمه ، سخنى از خزيمة بن بشر در ميان آمد . عكرمه از حالت او از حاضران بپرسيد . گفتند :